يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

 

ديدن يه ماهي قرمز – گيرم با چند خط سفيد روي تنش – كه از شهر فرنگ اومده ، اهلي دست هاي تو شده و با تنگ بلور همدم شب هاي من ،  باعث مي شه زندگي زلال تر شه . وقتي توي يك تنگ طلا اسير تمام اون چيزايي هستي كه نسبت به اونا ناچاري اونوقت مي فهمي كه ارزش يك ماهي قرمز آزاد توي يك تنگ بلور كه اهلي دست هاي توست به اندازه ي شادماني هايي است كه هميشه قصد كرده اي دلخوش اونا باشي .

بعضي وقتا فكر مي كنم چيزي كه برخلاف اين تنگ طلا منو مي چرخونه و گاهی می رقصونه ؛ اميد به همين لحظه اي است كه حضور تو رو با خودش همراه داره و رقص يك ماهي قرمز

ميدونم كه خودت بهتر مي دوني چقدر همين لحظه ها به زندگي قطعيت مي بخشه اونقدر كه مي تونه تنگي تنگ طلا رو توجيه كنه و باعث بشه فكر كنيم به لحظه ي تحويل سال رخت ولباس هاي تازه پاي سفره هفت سين و يك خيال پر دريا ي آبي آبي

ازت ممنونم

 

  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :