يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

نامه هايي به نشاني هيچ كجا 9

براي عزيز آزرده اي كه پرواز كرد

 

خبر داري امروز اينجا باران باريد ؟ تو رفته بودي . جاهاي دور به مخيله ي نزديكم نگنجيده بود وقتي دستهاي ترا بالهاي هواپيماي ناديده اي در آغوش شب كشيد و برد . تمام شب صداي پريدن مي آمد از خواب هاي مقطعي كه لابلاي شب لند لند كنان پا مي كشيدند. دلم گرفته بود از تاريكي كه رفته بودي از سفر هاي نمي دانم از كي؟ كجا؟ چرا ؟چه وقت ؟. زخم هاي ناديده را شبانه هواپيماها ي ناسور پرواز دادند به آن سوي محل دسترسي دور ازشتاب هاي مضطرب من.
نمي خواهم امروز آفتاب بيايد كنار دست پنجره ، گوش هرزه زندگي را گاز بگيرد وقتي كه درد گرفته صداي دست هاي زخمي تو روي خط سفيدي كه بال بال كشيده بودند هواپيما ها ي ناديدني در آسماني كه تاريك بود . نمي دانم . سرود اين همه دستي كه در باغ هاي دور دست ترانه مي خواندند چطور به يكباره با بادهاي موسمي غارت شدند؟ چقدر دلم براي دست هاي داغ زخم شده از باراني كه نديده بودي  تنگ شده است . چقدر دور ايستاده بودي امروز كه اينجا باران باريد كه تو رفته بودي كه نبودي . دلم چقدر گرفت وقتي بوي باران پشت در هاي بسته خانه تو جا ماند و كسي نيامد كه در هاي اين خانه ي همواره را بگشايد. . دلم مثل لكنت ابدي اين خواب نخ نما واژه هاي نخ نما نمي خواهد . تازه ي تازه مثل دست هاي تو مي خواهد! مثل صداي خسته اي كه آخرين روز از پشت صدهاخط تنيده در شبكه ي صداهاي نامربوط كه به گوش من نرساندند كه قرار بود هيچوقت نگوييم خداحافظ .

كمي باران برايت مي گذارم لب تاقچه ي فردا . هنوز كسي به گوشم نخوانده است كه تو در آستانه آن روز، جايي به كسي گفته باشي كه من شنيده باشم خداحافظ

 

  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :