يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

نامه هايی به نشانی هيچ کجا ۱۰

انگار هزار سال پيش بود که شنيدی سلام و آشنايی همينطور هی بزرگ و بزرگتر شد تا تمام روز هایی که ..

 انگار وقت زيادی مانده بود تا غريبگی اين روز ها رافاصله دار کند روزهای رفته ای را که آشنای قدم های تو نيست . خالی خالی ام از هر احساس تعلقی به آفتاب و آسمان و دريا ی بزرگی که می گويند فقط کمی دور تر از همه ی ما به خواب آبی خوشرنگی رفته که فکر می کند  طلايی خواب می بيند . می دانم . حرف های پر آب و تاب اين شادمانی های دست آموز خانگی نه برازنده دست های توست با آن همه نشانه ای که در کف آن پيشانی نبشته ی خاطراتی اند که مکرر می شوند و نه هم قامت تنهايی  ماهی کوچکی که خواب های دريا را ترجمه می کند برای صدف هايی که امکان هيچ گذری به آب های پر خروش آن دور ها را ندارند . اما تمام قصه فقط همين نيست . سکوت که می کنم در يا ميان دلم حبس می شود بی تحمل سکوتی که يعنی هيچ لبه ی ساحلی نمانده است برای کناره گيری دست هايت . می بينی در افق همين التهابات چند روزه است که رويا ی سنگ نبشته ی کف دست دريايی ات شکل می گيرد ساحل می سازد و اميدواری همين التهاب است که هنوز پس از هزاره ی اولين سلام باز قصد کرده ام که بگويم سلام

  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :