يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

برای خودم

ببخشيد خانم زيبا كه همواره ترا ناديده گرفته ام با اينكه نزديكترين تحمل من بوده اي

ببخش كه هر ترانه اي مي خوانم تو در آن نيستي كه هميشه ترا گم كرده ام در پوسته ي آرزوهايي كه كمي دورتر را نگاه مي كنند

لازم است دست هاي شما را ببوسم كه اين همه در فرامو شي هاي من شكسته اند و درد مي كنند و به روي خودم نمي آورم .

ببخش اگر پاهايت خسته اند آنقدركه هول مداوم مرا روي دوششان كشيده اند اين طرف و آن طرف كه نفهميده ام تاول هاي بزرگي كه كفشان زق زق مي كند چشم هاي تو هستند كه هيچ وقت ديده نمي شوند.

ببخش كه آستين هايم آنقدر كوتاهند كه تا بالاي دست هاي تو نمي رسند و چشم هايت را در آينه هاي غريبه جا گذاشته ام

مي دانم تمام اين واگويه ها از متن بي پناهي دست هاي تو رنگ گرفته اند

دستاني كه مي بينم هر روز خاطره ي ديگري از باري به هر جهت آن ها را پيرتر مي كند

پاهايت دلت سر شانه هاي صبورت و كتفي كه درد مي كند آنقدر كه بارهاي مرا برداشته است.تصادف ناچاري بود كه مال من بوده اي هميشه همواره ناديده مانده فراموش شده

و در التهاب اين تصوير وقتي كه مي بايست ما را در هم زير خرواري از خاك هاي مهم نيست از چه جنسي بگذارند.

نترس !من هم در كنار تو عاقبت كناره ي دريا را پيدا خواهيم كرد .خانمي كه مي گويند روزگاري زيبا بوده اي كاوه يي

 

  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :