يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

يک روز زندگی خود را چگونه گذرانديد؟

صبح منتظرت بودم با اضطراب ، نيامدي زنگ كه زدي بيشتر مضطرب شدم نذر كردم و خودمو مشغول چيز هاي ديگر كردم بعد از ظهر تحملم تمام شد آمدم آنجا كه قرار بود باشي ،نبودي سالن شلوغ بود حس كردم آنجا نيستي با اين همه هي نگاه كردم همه جا را همه ي روسري ها سياه بود مطمئن شدم تو نيستي هيچ سفيدي ديده نمي شد .زنگ زدم تلفنت خاموش بود . دوباره زدم و ...بعد جواب دادي خيالم راحت شد اضطراب از بين رفت بايد نذرم را ادا كنم . رفتم يك كافي نت براي خودم قهوه سفارش دادم و كلي به خودم عزت گذاشتم . خيلي راه رفتم و به همه چيز فكر كردم اين شهر با پوسته ي دودي اش از پشت ويترين مغازه ها خيلي رنگارنگ است . در بازار گل فروشي هاي مصنوعي تمام فروشنده ها دمغ و دلخور بي هيچ مشتري نشسته بودند يكي داشت دود را از روي گلهايش پاك مي كرد لبهايش حالت سوت زدن داشت اما صدايي از آنها در نمي آمد لبا س هاي مهماني زنانه آويزان شده بود پشت شيشه هاي بزرگ مردم راه مي رفتند مي خوردند حرف مي زدند و دنبال اتوبوس ها مي دويدند. همه چيز يك جوري غلط انداز بود كتم را از تنم در آوردم به سرم زد پرتش كنم توي سطل آشغال كنار خيابان در برابر آن همه رنگ سياهي اش بدجوري توي ذوق ميزد . نمي دانم چرا توجه ديگران جلب شده بود . صف بلندي جلوي سينما بود . يك دختر و پسر عاشق دست هم را محكم گرفته بودند كه مبادا در ازدحام همديگر را گم كنند . از صورتشان شادي بيرون مي زد . باعث شدند لبخندي بزنم و فكر كنم علاقه ي ما به بلوغ رسيده است به گدايي كه سر راه نشسته بود كمك كردند . جلوي گدا يك بچه ي 3ساله كه موهايش را از دو طرف سرش بسته بودند درازكش خوابيده بود بدون اينكه از اين همه سرو صدا بيدار شود . مادر مادر خودش نبود كه آسوده بالاي سرش نشسته بود و پول هايي كه عاشقان اونجوري ميدادند مي گرفت و به سرعت توي جيبش مي گذاشت ياد شعر فروغ افتادم -چقدر دلم مي خواهد گيس هاي دختر سيد جواد را بكشم -مي خواستم يك پالتو بخرم منصرف شدم. بد جوري گرمم شده بود.بعد هم برگشتم خانه .به همين سادگي يك روز ديگر هم گذشت . مي بيني چقدر اجزاي روزمرگي ما(به غير از قسمت هاي بنفشش ) در عين پيچيدگي ساده است است و مي شود در آن فقط قدم زد .نمي دانم چرا امروز اين شعر مولانا همش در فكرم بود :
افغان كردم در آن فغانم مي سوخت
خامش كردم چو خاموشانم مي سوخت
از جمله كران ها برون كرد مرا
رفتم به ميان در ميانم مي سوخت


 

  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :