يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

خاطره يك روز خوب از زندگي خود را بنويسيد

آن روز روز بزرگي بود كه من توانستم پروانه را ببينم . مي دانيد آخر طرف هاي ما پروانه پيدا نمي كني .يعني وسط اين بيابان با اين همه طوفان شن و بدون بودن هيچ گلي كدام پروانه اي رغبت مي كند سري هم به اين طرف ها بزند . اين را امروز مي نويسم كه اگر بچه هاي ما خواستند بدانند پروانه چطوري است دانسته باشند كه پروانه خيلي رنگي است . يك دنيا رنگ مي آورد توي هوا و هي هي بال بال مي زند و رنگ ها را پخش مي كند بين همه به جاسم به عبدو به گلتاج خانم به پدر ريش سفيد زينو بعد هم من زرنگي كردم پريدم توي هوا يك قرمز خوش رنگ برداشتم براي خودم دو روز ديگر آدم شوهر مي كند بايد يك چيزي داشته باشد جهاز بدهد به بچه اش كه زندگي در اين بيابان يك ذره قوت پيدا كند . بعد هم اين زرد و بنفشي كه بي بي از هوا گرفته و قايم كرده توي بقچه اش بگيرم كنار اتاق آويزانش كنم و در خيال ياد باغ هاي بزرگي بيافتم كه بي بي در قصه هايش مي گويد يك جايي از دنيا پر از آن هاست كه فكر نمي كنم تا آخر دنيا هم بتوانيم ببينيم . من عكس پروانه را كشيده ام گذاشته ام لب تاقچه روزي سه بار تماشايش مي كنم . و ياد آن روزي مي افتم كه آن پروانه پريد و آمد در اين بيابان بي آب و علف بال بال زد و نمي نويسم رفت .از بس رنگ هايش در هوا مانده است و بوي باغ هاي آن طرف دنيا را مي دهد اين بود انشاي خاطره ي خوب من كه يك دختر نيك شهري ام

  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤
تگ ها :