يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

از وبلاگ بشنو از نی

ميداني مسئله اينست كه همه انچه او آفريده است رنگ و بويي از او دارد. راز و رمزي كه اغلب اوقات حس كردني است.
به من ميگويند ساده ام ،مگر سادگي بد است هر چه باشد از پيچيدگي بهتر است . من سادگي را حتي اگر به ساده لوحي پيوند بخورد بيش تر دوست ميدارم . تازگي ها احساس ميكنم عاشق چيزي،آني يا حسي هستم كه در همه مخلوقات به گونه اي هست و مرا بيادش مي اندازد. از يك جوانه سبز ، از يك سنگ بزرگ كه گوشه اي افتاده است ، از ابر و آسمان و زمين خشك و خالي ، از نگاه خسته باغباني كه هميشه سر راهم سبز ميشود تا سلامي بكند، از اين همه كبوتري كه در بالكن ها بدون خستگي در آمد و شد و بال زدن هستند تا حتي يك شئي يا يك نقاشي ، يك شعر. همه و همه را،به گونه اي ديگر ميبينم در پس آن شعر يا آن نقاشي يا آن بناي اعجاب آور كسي بوده، كسي هست، كسي كه چيزي فرا تر از ديگران داشته كه آن چيز يا آن حس او را به خلق آن اثر واداشته من به حسي يا فكري كه در او بوده مي انديشم و آن حس و فكر وخالق آن حس و فكر . من در همه حال و همه جا به آنچه در اطرافم ميبينم با دل نگاه ميكنم آنچه با دل مي بينم مرا به احساس غريبي ميرساند . او را چنان نزديك احساس ميكنم كه دوچار وجدي بي نظير ميشوم.شيفته ميشوم.حيرت ميكنم،مات ميشوم براي همين گاهي تنها يك علف كوچك كه از لابلاي سنگهاي پياده رو سبز شده و به زحمت خودش را بيرون كشيده تا به خورشيد سلام كند، تا بگويد من هم هستم، چنان مسحورم ميكند كه مينشينم تا با او حرف بزنم ، بگويم ترا ديدم كوچولو ،چه مشقت هايي كشيده اي چه راه درازي را پيموده اي تا بدينجا رسيدي، چگونه از اين جا سربدرآورده اي .خورشيد بايد به تو سجده كند................... و ميتواني تصور كني اگر رهگذراني كه مي ايند و ميروند و اصلا او را نمي بينند ومرا نيز اگر ببينند!!! فكر ميكنند به دنبال سكه يا پولي زمين را ميگردم چه حالي ميشوم. هزاران پا ممكن است در روز او را لگد مال كنند بدون انكه بدانند جاني و آني در اوست.كه خالقي جان در اين سبزي كوچك بي ادعا دميده است. گاهي فكر ميكنم شايد بعضي از اين عابرين تند ميروند تا نمازشان قضا نشود در حالي كه زير پايشان و اطرافشان اين نمود هاي بارز اعجاب اور هستي را نمي بينند
حالا شايد بتواني احساس مرا براي كودكاني كه گرسنه هستند يا كسي كه شلاق ميخورد يا كسي كه به دليل آنچه گفته است در محبسش انداخته اند يا اين همه بي حرمتي كه هر لحظه و در همه جا به جانها ميكنند حس كني. شايد بتواني درك كني كه ازاين كه آدم ها به خودشان هم حرمت نميگذارند ، قدر ان جان وجوديشان را نمي دانند و به راحتي آنرا مي آزارند و با انچه پليد است اين ائينه زلال خودشان را كدر ميكنند و اصلا متوجه هم نيستند كه دارند با چرك و عفونت و پليدي ايام را ميگذرانند چه احساسي به من دست ميدهد .آنگار عزيزي سبدي از گل و ريحان به ما امانت سپرده باشند كه در طول عمرمان هميشه با طراوت و عطر خوش دمساز باشيم وما اين سبد را از مكرو حسد و خبث و تزوير و.... چنان انباشته كنيم كه نه از ريحان اثري بماند و نه از گل و در كنار آدم هاي ديگري زندگي كنيم كه سبد هاي پرتري از نادرستي ها را بدوش ميكشند وهمه هم از بوي ناخوشايندي كه در اطرافشان حس ميكنند در حال انتقاد هستند و آنكه زياد تر شكوه ميكند و مينالد مقبول تر است . ومن اگر حتي نمي توانم از انان كه سبد هاي انباشته از خودپرستي ، دورويي و هر چه نارواييست دارند هم متنفر باشم چون گاهي بياد آني مي افتم كه سبدي از گل و ريحان به دست اين بنده اي كه با پاكي آفريده داد و او را به ما سپرد و اين ما ، جمع ما ،درك ما از انچه پيشينيان ما براي ما به يادگار گذاشتند او را بدين حال افكنديم پس جايي براي نفرت نمي ماند و دلسوزي چنان غلبه ميكند كه حاضرم جان بدهم كه حتي يك نفر تنها يك نفر به سبدش نگاه كند و خودش درك كند كه چه اتفاقي او را از عطر زندگي دور كرده است. حاضرم آنچه در توان دارم انجام دهم تا به خود آيد و خدا را ببيند
حالا شايد بفهمي كه چقدر تنها هستم چون در اطرافم كسي چنين دركي از خلقت ندارد. شايد از اين حال و هوايي كه برايت گفتم درك كني كه چرا ميگذارم آنكه فكر ميكند مرا ميفريبد تا به ازاي شاخه ريحاني كه از سبدش كم ميشود پولي در سبدش بريزد مرا بياد داشته باشد و كاري ميكنم كه تا وقتي زنده است بيادش بماند كه كسي را فريفتم كه با مهرباني نگاهم ميكرد ،با سادگي دروغ هايم راراست مي پنداشت و به انسان(من )نگاه ميكرد!با احترامي لايق يك انسان! كه براي لحظه اي احساس كردم انساني واقعي و راستگو هستم.
من در آن لحظه تلاش ميكنم عطر ريحان بلند شودواو حس خوبي از چيز با ارزشي كه در وجودش گم شده وفراموش كرده به مشامشش برسد ، و احساس كند
ازاي آن اسكنا سهاي كاغذي بي ارزش چه چيزي را از دست داده است

اگر ميگويم بدي را نمي بينم نه به اين دليل است كه انسانهاي بد وجود ندارند من با خود مي انديشم مگر ميشود كسي را كه او آفريده است بد باشد همه خوب هستند . اين لكه هاي خاكستري و اين سبد پر از نا درستي ها را شرايطي دست پرورده خود ما و پيشينيان ما روي جان هايي كه خوب بوجود امده اند بجا گذاشته است. و ما هركدام با توجه به انچه بر ما گذشته است سبد هاي پري داريم
  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٤
تگ ها :