يه ماهي قرمز تو خواب دريا

در حدود سایه ام پرسه می زنم/ بی خیال اعتبار آفتاب

داستانک

شب ها مثل غريبه ها در خواب حرف مي زنم . گربه ي كوچكم كنار پنجره مي خندد و اشباح مداومي كه در سرسراي خانه پرسه مي زنند بزرگ مي شوند . بعضي وقت ها فكر مي كنم كنار همين لحظه ها به دنيا آمده ام و جايي كنار دست لرزه اي چشم هايم تا بنا گوش تاب برداشته اند . از اين چيزهاي عجيب و غريب روزنه هاي بزرگي زندگي ام را سوراخ سوراخ كرده است كه من كم كم به آنها كه نزديك مي شوم احساس خطر مي كنم .بعد از گذشت روزهاي زيادي بود كه همسايه ي آن طرف ساختمان فهميد من شب گذشته در همين پرسه زدن هاي شبانه در سوراخ بزرگي كه به اندازه ي من شده است  سقوط كردم و از آن به بعد گربه كوچك كنار پنجره ام به جاي خنديدن خرناس مي كشد .

  
نویسنده : زيبا كاوه يي ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٤
تگ ها :