زن يعنی آغاز زندگی

من هستم همین نزدیکی کافیست کمی سرت را بلند کنی یا گوشهایت را تیزتر .فرقی نمی کن موهایم چه رنگیاند شاید سفیدی اش را قهوه ای کرده باشم یا سیاه یا شرابی .فرقی نمی کند مقنعه ام سیاه است یا شال سفیدی روی سرم .

شاید آنقدر نزدیک تو بوده ام که فراموشم کرده ای . شاید جزء روزمرگی و تلاش یک لقمه نان است که مرا که پابه پای تو دویده ام از پی یک لقمه سنگک که سنگش دندانمان را بشکند به خاطر نمی آوری . نه اینکه همیشه مثل نسیم آرام وزیده ام به زندگی داغی که همه می توانند در آن آتش به پا کنند و من ُ تنها من بر ای خاموش کردن آن وزیده ام از روحی که عاصی بود پیش از این از این همه اجبار زندگی کردن در سایه ی کسی که سر پناه من نشد در برهوت کار و کار و کار

چرا گلایه کنم از دستیکه خود بسته شده باید بازش کنم با نوازشی که یعنی نترس پسر کوچکی که من در دامنم بزرگ می کنم در هزاره ی مرد سالاری که من می پرورانمش با حوصله ای که یعنی خوشحالم از این که تو زن نبوده ای و منم که زن زاده شدم با شکوهی خاموش ُلب بسته بر درشتی روزگار که آخ دیدی فلانی هم شهید شد با چشم هایی که گریه می کند بر سرنوشت من که زنم با کودکانی که کوچکند و مردانگی شان را باید سرو صورت بدهم با دست هایی پینه بسته از رختشویی برای آنها که یعنی

خوب دیده ای مرا که دویده ام بر زانوان سماجت از این خانه به آن داد گستری که مردم را به زندان جهالت اعتیاد کشانده است که یعنی گاهی من هم نیاز دارم به نشئگی روز های خوبی که...

داشتیم انگار روزهایی به طعم بستنی مش عباس سر کوچه که تمام بضاعت دلخوشی ما بود در گردش های دم غروب که تو عرق کرده و مردانه از سر کار می آمدی و من چادر مهمانی ام را سرم می کردم برای گردش همراه کودکی که در آغوش من گرم بود و بوی لبوی داغ زمستان هم بیدارش نمی کرد از فرط گرمی سینه من

داغ بودم ار تقدیر گرم از روایت زندگی که هی من می نوشتم تو پاک می کردی که یعنی تو نباید دیده شوی ضعیفه را چه به این کارها

و من باز غصه های ترا می نوشتم که روی سر پنجه هایم ماسیده بود وقتی نوازشت می کردم و تو آرام می گرفتی

روزهای خوبی هم بود گاهی که جشن شفای تو را می گرفتم و پشتم تیر می کشید از تحمل رنج بی پایی تو که در جنگ داده بودی اش برای حفظ آبروی دختر همسایه که تو را نمی شناخت و هیچوقت ندانست که من برداشتم بار معلولیت ترا در دنده های ماشینی که لامصب چقدر پنچر می شد توی این هوای گر گرفته داغ

آخرین خنده ام حتما یادت هست در کلاس دانشگاهی که خواسته بودید من در آن درس نخوانم و پدر بزرگم که اعتقاد داشت درس روی دختر را باز می کند و وقتی تو به هوش آمدی خنده ی مرا زیر ماسک در کنار چراغ های اتاق عمل دیدی و فهمیدی که زندگی با دست های من پانسمانت کرده بودم با کله ی پیچیده در یک عالمه باند و تور و پر از درس بابا آب داد روز های کلاس اول که من به تو آموخته بودم .

با این همه خاطره باز نمی شناسی ام ؟

من زنم نیمه ی دیگر همان زندگی که در مردانه جریان دارد و در من زنانه جان گرفته است و آخر کار حالا زیاد مهم نیست همینطور هاست دیگر مادر همه که یک جور فکر نمی کنند این هم روی همه ی نداشته های دیگر

خودمان که می دانیم خواهر

زن یعنی آغاز زندگی

/ 4 نظر / 4 بازدید
يك غريبه !

خانم زيبا! انسان يعني زندگي !

بهار

خانم کاوه ای عزیز وبلاگ قبلی من هک شده :( و یکی به جای من دری وری می نویسه !!!! ممنون می شم اگر لینکم رو اصلاح کنید !

ناما جعفری

سلام ...به امیدساعت های بهتر..... همیشه بایدبلند بلند خندید بلندبلندگریه کرد/تندتندقرص اعصاب خورد/لخت شد دست هایت راتفنگ کرد/برای رهاشدن ازهرچه حرف اضافه ناگهان لخته های خونت به سمت پایین سرازیرمی شود خودکشی یعنی گنجشک و گنجشک ها بچه های هستندکچل که به چیزهای مشترک فکرمی کنند./ به دیداری تازه می اندیشم