بعد از روزهای زیادی می خواهم دوباره بنویسم البته نه اینکه این مدت از نوشتن دور بوده ام اتفاقا ازبس در دل نوشتن بودم فرصت به روز کردن وبلاگم را نداشتم . تغییر آنقدر در زندگی ما هر روزه شده که تا بخواهی به چیزی عادت کنی عادت را که از سرت می پراند هیچ خودت را هم پرت می کند به یک محیط جدید با تمام التهاب و استرس محیط های تازه و آدم های تازه نمیدانم برای این تغییرات باید خوشحال باشم یا ناراحت اما یک وجه قضیه بد است اینکه هر روز به خاطر بیاوری که در این مملکت نباید به چیزی دل ببندی همه چیز موقتی و روزمره است . عدم امنیت شغلی هم که سر آمد همه است . با این حال به قیمت خستگی تا لب مرگ که شب ها عین جنازه درازم می کند و روزها نمی بینم ارنواز چطور دارد بزرگ می شود بی خبر از من در بی خبری من دلم می سوزد . با این حال یه ذره بهتر شده اوضاع این خانه ی همیشگی دلپذیر که تنها جایی است که در دنیا دارم .خوب است حالا لا اقل دارم اگر آن را هم از دست ندهم.کمتر غر بزنم اتفاقات خوبی هم افتاده اینکه احساس می کنی و می فهمی با تمام دشواری شرایط باز خیلی ها دارند کار می کنند تا زندگی یک قدم جلوتر برود . شاید اگر این تلاش ها نباشدسکونی که محکوم به آن شده ایم اما در برابرش مقاومت می کنیم همه را یک جوری می شکست . سیاست پدر زندگی همه ما را درآورد و هیچ مجالی به بقیه وجوه زندگی نداد. می ترسم زودتر از آنکه دل سیر بتوانم دوست داشته باشم وقتم تمام شود .به هر حال تلاش می کنم حالا دیگر نه فقط برای خودم بلکه برای فردایی که قرار است ارنواز گرفتار این پلشتی هایی که مارا خورد و تف کرد و خورد وتف کرد دچار نشود . می خواهم ارنواز انسان باشد . انسانی زندگی کند و از زندگی اش بی هراس لذت ببرد . پس چاره ای نیست.حتی از خستگی 

/ 0 نظر / 3 بازدید