وقتی ایمیلم را باز می کنم و می بینم هیچ نامه ای از تو در آن نیست می فهمم چقدر خسته بوده ای .از حرف های زیادی که زده شده  . تو به آنها اعتقاد داری و با تمام وجود آن ها را ابراز می کنی و ما نمی فهمیم چقدر توان و انرژی و زندگی در آنها به کار گرفته ای. سرسری می گذریم. دلخوشیم به اینکه در تایید سری تکان  می دهیم و هر جا که فکر کنیم ممکن است سودی هم به ما برسد یک قدم کوچولو جلو می گذاریم.میدانم چقدر این فریبکاری می تواند آزارت بدهد.آنقدر که دلگیر می شوی َنمی دانی چقدر از دلگیری تو می میرم و اینکه نمی توانم کاری کنم . در آن لحظه ها بی دست و پا تر از همیشه می شوم . ساکت تر و متاسف از ناتوانی اینکه حتی یک بخش خیلی کوچک از آن همه درس عاشقی که در کنار تو یاد گرفتم را نمی توانم در یک چنین شرایطی پس می دهم . فقط مثل احمق ها نگاهت می کنم و نمیدانی چه آشوبی وجودم را پر می کند.

تمام شب به چیزهایی که در زندگی ام مهمند فکر کردم. شب طولانی شده بود . زنگ نمی زنم .چه می توانم بگویم به جز همان حرف های تکراری که حالا در چنین شرایطی اصلا خوشایند نیست . نمی دانم تقصیر من است یا تقصیر روز هایی که تکرارشان ما را فرسوده کرده است . وقتی افق تازه ای نمی بینی بعد آنقدر خسته می شوم که فکر می کنم باید سال ها بخوابم .

می بینی حتی در چنین شرایطی باز دلتنگی های تو مرا به یاد خودم می آورد . نمیدانم باید چه کنم جز اینکه با تمام وجودم دوستت داشته باشم .خیلی کم است ولی تو مثل همیشه می پذیری بی آنکه بتواند کمکی به کم کردن دلتنگی هایت بکند . می دانی فکر می کردم وقتی از فضای این شهر دور شویم می توانیم با هم کمی کودکی کنیم . روح کودکانه و ساده ی تو کودکی می خواهد . می توانستم جاهایی را که در آنها بزرگ شده ام به تو نشان بدهم با اینکه الان هیچ جا مثل قبلش نیست .می توانستم تو را در بچگی هایم شریک کنم و بعد از دو روز دوباره به بزرگسالی برگردیم با تمام ... ولی نمی شود مثل خیلی وقت های دیگر که نمی شود . نمیدانم کی خوابم می برد . خواب می بینم یک عالمه پروانه همین نزدیکی پرواز می کنند و من دارم اسمان را نگاه می کنم .بعد گردنم درد می گیرد و گریه می کنم . بعد اشک های من می شود باران و بعد تو یک چتر می آوری و می گویی نترسیدی پروانه ها خیس شوند و بعد من یادم می افتد ساعت روی دیوار را برای ساعت ۷ صبح کوک نکرده ام .به تو لبخندی میزنم . زیر چتر ت چشم هایم را می بندم .و فکر می کنم پروانه بودن هم حس خوبی دارد . بعد روز می شود شب می شود روز می شود بعد امیدوارم دلتنگی های تو زیر باران که آن همه دوستش داری شسته شود . چتر را بر می داریم و باران خیسمان می کند . چقدر به تازگی تو نیاز دارم .حتی وقتی غمگینی و من بی دست و پا تر از همیشه بیدار می شوم تا شب بعد ومنتظر می مانم تا نامه ای دیگر

/ 8 نظر / 3 بازدید
رهسپار عشق

ساعت ها می گذرند پرده ها می افتند بالا می روند نمایش تکرار می شود با منظره ای که از بس دیده ایم دیده نمی شود . اکران این هفته ها کی عوض می شود ؟ بهار می خواهم بهار !می دانید ؟ ........... آشناست . نه؟ نوشته خودت است

ايران

از خودم نمی توانم از شفيعی کدکنی برايت مينويسم ندانيم و ندانستند قدرت را و ميدانند هنر سنجان فردا ها ....که تو فردی و فردايی بزرگا بخردا دادا ! به دانايی که مي شايد .. اگر بر ناتوانی های اين خردان ببخشايی

ايلياد

اينروزا به اندازه کافی اذيتم ميکنن ديگه قرار نشد دوستا هم حالمو بگيرن

مهدی

راه دور عصر خیس چتر عشق.

شازده خانوم

سلام زيبا جان/ هميشه به وبلاگت سر ميزنم و با اشتياق ميخونم اما شما دوستان ديگر رو به ما بيشتر ترجيح ميدهيد و اما رو از افتخار ديدنتون محروم ميکنيد

شهروز

من حاصل عمر خود ندارم جز غم درعشق ز نيک و بد ندارم جز غم يـــک همــدم با وفا ندارم جز درد يـــک مونـس نامزد ندارم جز غم