برای دل خودم

نمی دانم این روزها چه ام شده که هی رابراه می خواهم گریه کنم و هی خجالت می کشم از بزرگی ام که تا حواسم نبود بزرگ شده ام به اندازه 40 سال بیشتر از دغدغه های جاری که نمی گذاشت به گذر روزها حواسم جمع باشد و حالا که این روز ها آمده است و درد زانو هایم و موهایی که روز به روز سفیدشان بیشتر می شود بهم تلنگر می زند هی1 حواست کجاست .هنوز هم خودت را نمی بینی و فکر می کنی جوان می مانی که هی روز های خودت را فدا کنی برای کسانی که یک لحظه هم حتی به روز هایت درنگ نمی کنند.آنها دلخوشی دیگری دارند فارغ از تو و درد زانو هایت بی آنکه بفهمند موهایت چقدر سفید روز هایی است که برای آنها گذرانده ای بی آنکه حتی قهقهه ای از ته دل برای شادمانه بودن خودت بی آنکه حواست باشد در این دوره اروز هایی که مال زندگی توست بیشتر از همه خودت سزاواری که از آنها لذت ببری و....

همه چیز در خودم دارم

دستی که آرام زانوهای الوده به درد نامردمی آنهایی که می دانند،  را بمالد مگر برای کمی تسکین

دلی که عاشقانه تپیده است بی خیال روز و روزی و بعد چشم که باز می کنم همه از من عبور کرده اند با اتمام راهی که بیشتر بخش آن را روی پاهای من رفته اند که اینقدر حالا پاهایم درد می کنند

قصد گلایه ندارم

هیچوقت هم فرصت نکرده ام که فکر کنم گاهی بغض هم هست که باید گره گلوگیرش را باز کنم با یکی دو قطره اشک که لابد تعجب می کنی که من گریه هم می توانم بکنم با آن همه که گفته ای عجب جان سختی هستی که نفهمیدی

چرا یاد نگرفتم می شود بدون هزار و یک آدم آویزان گاهی لای پنجره را فقط برای خودم و برای گنجشک هایی باز کنم که در صبحگاه باغ خانه کودکی ام جا گذاشته بودمشان میان بی درختی باغ و سوز سرمای کوهستانی که نامهربان بود با تن نازکشان با تصور پرهایی که سپرشان می شود از سرما

کدام پرهای حایل ، کدام دست نوازشگر ایمن برای پناه دادنشان از آنچه می ترساندشان کنار مه و نا مهربانی وخاموشی ماهی و ماهی قرمزی پیر کنج بلور تنگی که یعنی نگاه کنید منهم همین گوشه کنار ها هستم ، کنار دریای زندگی که از دهان من نفس کشیده بودید بعضی از شما ،که من خسته ام از این دم و بازدم بی بامداد

چاره نمی ماند جز جمع کردن همین خرده چیز هایی که ازروزها هنوز مانده است.

خاطره یک لبخند خوب و گرم، تنها از راه دور

قلبی که با این همه به شوق زندگی نصفه و نیمه تقلا می کند تا بتابد در کوره زندگی و نگاهی از سر اغماض که تنها معنی اش را کبوترانی می دانند که تنها یک فصل زندگی می کنند

حالا حساب من از همه دنیا سوا، می خواهم اگر فرصتی مانده برای خودم ترانه بخوانم زشت ترین لباس های کولیانه را بپوشم و سر بردارم به هوای سرزمینی که قدیمی ها می گویند موعود بوده است

در عصری از پاییز که بی شباهت به صبحگاه زمستانی نیست.نشان به نشانی فردا لب مرز بودن و نبودن کنار سقف روز بر بالای پلک تا خورده پرده ای که آسمان را با سماجتی ویران کننده نگاه می کند و از ماه کج آن دور ها می پرسدتو آیا نشانی روز هایی مرا می دانی؟

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایلیاد

هی یه دفعه خیلی بزرگش کردی دختر چه خبره؟ موی سفید درد زانو چهل سالگی که چی؟ هیچکدومشون دلیل بر هیچ چیزی نمیشن

ایلیاد

چهل سالگی تازه اول راهه مهمتر اینکه تو هنوز چهل سالت هم نشده موی سفید درد زانو هیچکدوم ربطی به چهل سالگی نداره

ایلیاد

دلت خواست واسه خودت غصه بخوری اشک بریزی بریز ولی یادت باشه واسه .................. ولش کن بزا یه وقت دیگه خودمم رفتم تو فکر[گل]

رستمی

من خسته ام از این دمی که بی دم تو به بامداد می رسد به دمی که هی تکرار می شود در دمی دیگر

حسین دیلم کتولی

سلام.... www.jerting.blogfa.com با داستان کوتاه (لطفآ خودتان ) و www.terjin.blogfa.com با شعر( چوپان دروغگو ) به روز شد حضور ونظر شما را گرامی میدارم...ممنون

مهر

حلا حساب من از همه دنیا سوا ...مرسی رفیق[گل] .. .. .. با دیوانه های در بغل به ناکجا اگر بپرم!

شهاب

سلام! اين‌ها كه «برای دل خودت» نوشته‌ای، تا چه اندازه روزنوشته‌هايی واقعی‌ست؟ آيا اميدی هست كه اين‌ها و غم نهفته در بطن‌شان و تلخی بارزشان مايه‌هايی از يك طرح و قطعه‌ی ادبی باشند؟

دامون

درود..... و من با اشتیاق تبر به رسم پدرانم میزنم که دار کجی افتد ! ............................................. اوج ارزویم انست ازین افتاده قلمی سازند هزاران که نماند دستی بی قلم که روزگار روزگار شکستن قلم است ..... شادمانه ایام ...

راضيه بهرامي

...من خسته ام آقا به مهماني كوچكي مي‌روم و دلتنگي‌هاي بي‌شماري چشم‌براه منند كه براي گريستنشان روي شانه‌هاي كسي كه دوستش مي‌داري .نمي‌تواني حساب كني حراج لباس‌هاي زمستاني‌تان كي شروع مي‌شود؟

راضيه بهرامي

...من خسته ام آقا به مهماني كوچكي مي‌روم و دلتنگي‌هاي بي‌شماري چشم‌براه منند كه براي گريستنشان روي شانه‌هاي كسي كه دوستش مي‌داري .نمي‌تواني حساب كني حراج لباس‌هاي زمستاني‌تان كي شروع مي‌شود؟