چرا نمی توانستم همه چیز را بگویم؟

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
ایران

کی می آید روزی.... که توانستن رامثل یک لیوان شربت به لیمو ی خنک در گرمای شرم بی دلیل ات سر بکشی و خنک کنی جان خشک وخسته ات را و تشنگی مرا کی میآیی با شاخه ای توانستن و وارهانی ام از این همه ندانستن . وشرمساری کند ذهنی و من مغزم را و بد تر از آن دلم را شماتت نکنم به کج فهمی عمیق و سیاه و نابخشودنی و درد اینگونه ریشه ندواند در باورم که قدر دان نبوده ام که وامم را ادا نکرده ام و.............................