شاهنامه خوان پير همين حوالي بي درنگ بودم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هر آفتاب كه از پنجره ي خانه اي طلوع كرده بود

دستهايم به بيهودگي هوشيار سر مستي نگاه اسا طير بود

سپاه پراكنده اي از سرانگشت ترديد روبروي غزل مي خواندم

صبح مي شد

آفتاب دل دل مي كرد . و كتاب اين روزگار پير

روي طاقچه ي نگاهم سفيد ميشد

نخنديد كه واژه ها سكسكسه مي كنند

هجوم تعجب  ميان گلوي زندگي گير كرده است

/ 1 نظر / 2 بازدید
eman

با سلام شعر زيبايی بود اسم وبتون هم برام معنی داشت يه ماهی توی خواب دريا دوباره مزاحم ميشيم/ شاد باشی هميشه...