روز جدیدی از باران و کم شدن سردیه وا و کمی بوی بهار

انگار زمستان سختی که عمو علی را برد . مامان خانم را دچار سکته مغزی کرد و بعد از سالها طاهره را به میهن سرمازده و برف گرفته برگرداند دارد کم کم بار سفر می بندد.

هیچ چیز طبیعت بد نیست . ما هستیم که خودمان در گل ولای عادات خود ساخته چنان غرق می کنیم که تکان خوردن از آنها به نظرمان هراس انگیز می نماید وگرنه چه فرقی میان آسمان نادیدنی شب های تهران و آسمان زلال و پر از ستاره شب های کویر کرمان

زندگی بدجوری سرفه هایش را کرده و حالا نقاهت بیماری اش را طی می کند .زندگی از لب و لوچه خانم سرما خورده پایین هم دارد کم کم به رنگ صورتی خوشرنگ بودن در می آید . چقدر در زمستانی که می گذرد تنهایی کشیده ایم . چقدر توانسته ایم در بارش برف های بی وقفه سفیدی که بعدا سیاهشان کردیم چهره کسی را دنبال کردیم که دوستش داریم . چقدر برای گذشت زمان و فرصتی که برای زندگی داریم نگران به رفت و آمد بی خیال انبوه ماشین ها در تک چراغ های اتوبان دور دست شبانه زل زدیم . حالا دیگر نمی توانیم گلایه کنیم . همه چیز به طرز شگفت آوری طبیعی می گذرد .این منم که در پندار های رویایی غیر طبیعی شب ها نمی خوابم و بیدار کابوس می بینم . زندگی جوانه می زند . حتی در شنیدن صدایی که در جانمان می نشیند از فاصله ای دور وقتی برای تجسم اشتیاق چشم هایش به سیم تلفن زل می زنی

همین ها خوب است دیگر مگر نه؟ 

/ 1 نظر / 6 بازدید
fafa

بله بهار داره میاد آروم و بی صدا...یعنی هرچقدرم بخواد سرو صدا کنه توی این شلوغی ها و قیل و قال ها گگم میشه..اما از درختهای تازه جوانه زده و شکوفه های بهاری میشه حضورش رو حس کرد...خانه تکانی ها مانده..خانه دل تکانی ها اما...