بچه که بودم به برکت باغ کوچکی که حیات خانه پدری بود فصل ها هم عطر میوه هایی می شد که گوشه کنار باغ در کنار من رشد می کردند.

حالا بزرگ شده ام.در خانه کوچکی زندگی می کنم، با یک دنیا کار و مسئولیت و بزرگترین دغدغه ام این است که چطور به دخترم، که خانه پدری اش حیاط ندارد و رشد هیچ میوه ای را تجربه نکرده و از تولد شکوفه و طعم روزهای میوه ای چیزی نمی داند، یاد بدهم چقدرگاز زدن سیب قرمزی که از شکوفگی همراه او روزهایت را به امید رسیدن گذرانده ای لذت بخش است.

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
ایلیاد

هی بچه که بودیم یادش به خیر[گل] ولی چرا من هنوز بزرگ نشدم؟؟؟!!!..

fafa

اين مشگل همه ما كودكان آپارتماني‌ست...درست مثل گياهان آپارتماني كه لذت رويش ريشه در خاكي عظيم را نمي‌چشند...