مثل تنبلی این روز ها

بنفش رنگ خوبی است . یاسی که می شود هم بد نیست .اما قرمزش که می کنی دلم می گیرد . در هیاهوی این همه حرف که فقط حرفند برای اینکه از قافله پرچانگی بشر دور نشده باشیم . رنگ ها محلی برای فرارند . من که تازگی ها مثل کورهای ناگهان شفا یافته دوباره آفتاب را روی پوست حالا کمی چروک شده ام احساس می کنم و پس از سال ها می توانم پریدن کبوتر ها را روی پشت بام همسایه نگاه کنم . همه جا خلا است آنقدر که احساس نمی کنی هستی . شاید فقط پیرزن کوچکی  که در طبقه پایین است و با جدیتی مثال زدنی در حال مزه مزه کردن زندگی است قدر لبخند های سخاوتمندانه مرا می داند. چیزی که من مدت هاست از انجامش عاجز شده ام . چقدر خوب است همیشه بتوانی جمعه ها روی تخت خوابی دراز بکشی که آفتاب تنبل پاییز روی صورتتبتابد و همزمان بال بال زدنی کبوتری را نگاه کنی که هیچوقت نمی فهمد پیرزن طبقه پایین چقدر تنهاست در این همهمه رفت و آمد و آدم و ماشین های سنگین و حرف حرف حرف...

/ 0 نظر / 5 بازدید