از خاطرات پراکنده زنی که زندگی اش را گم کرده بود

من کی هستم

برای دخترم من آشپز هیشه آماده ای هستم که باید غذاهای خوشمزه بپزد و هیچوقت از سر درد های مکررش شکایتی نداشته باشد. و راننده مجربی که بعد از خواب روزانه او را به فروشگاه ببرد و تمام چیز هایی را که او می خواهد برایش بخرد .

برای شوهرم من نظافتچی قابلی هستم که به جای گرفتن حقوق باید به خرج خانه هم کمک کند چون او از آن خسته می شود که دو جا سرکار برود.در واقع او شعبده بازی می خواهد که چنان پر توان باشد که دو جا کار کند و خودش هیچوقت گلایه نکند از اینکه بخشی از این در آمد به خودش اختصاص داشته باشد. از نظر او من باید چنان خوب و فرمانبر و پارسا باشم که او را پادشاه کنم و یک روز حتی نباید بگویم امروز را به من مرخصی بدهید که برای خودم بمانم. برای شوهر من زن برادرش مورد استثناء است که سرکار نمی رود و در خانه کار خودش را انجام می دهد و بدون کمک یک ریال تمام اموال زندگی اش به نام اوست و به تمام مسافرت های سیاحتی و زیارتی می رود و چنان محق است که سهم الارث شوهر من هم به بچه او می رسد.

برای پدر و مادر شوهرم من یک پرستار همیشه به خدمتم که نباید فکر کنم مانند همه جوانها حق لذت بردن از روز های اول زندگی مشترکم را دارم و  سال ها شوهرم وقت زندگی اش را به بردن آنها به انواع و اقسام دکتر ها و بیمارستان ها و مسافرت ها بکند و من نباید بگویم که پس سهم من از این روز ها چه باید باشد. به علاوه از نظر آنها اینها همه وظایفی است که کردگار احد برای ما تعیین کرده و آنها هیچ وظیفه ای به جز در بربابر آنچه خوشحالشان می کند ندارند و من اگر اعتراضی بکنم مرا عاق والدین می کنند.

برای رییسم من یک کارمند تمام وقتم که حقوق نیمه وقت می گیرم و آوردن اسم بیمه برایم جرمی است که متهم به اخراجم می کند و معنی ندارد زندگی خانوادگی داشته باشم هر لحظه از شبانه روز که او بعد از آمدن از استخر و سونا عشقش کشید باید در جلسات افاضات افکار مشعشعش شرکت کنم و به او اصلا مربوط نیست اگر بابت این حضور به هزار و یک رییس کوچک و بزرگ حساب پس بدهم.

برای دوستم من یک گوش همیشه در خدمت شنیدن ناله های او از گرفتاری روز گار و شادمانی های کم داشته اش هستم که باید قید زبانش را در مدت حضور بزند . و اصلا چه معنی دارد که او هم درددلی داشته باشد.

برای دوستم من یک وسیله همیشه دم دست ارزانم برای دلخوش کردن دیگران به زندگی زمانی که ناراحتند و آماده بودن همیشگی برای انجام کارهای ریز و درشت به حساب لبخند نازکی در روز هایی که حال خوشتری دارند و حتما باید مرا آنقدر اقناع کند که از شادی در پوست خودم نگنجم..

برای سیاسیون کشورم من زنی هستم که هر 4 سال یکبار ارزش و قیمتم از رجال بالاتر می رود و فقط همان 4 سال یکبار آنقدر مهم می شوم که نیمی از جامعه که چه عرض کنم اصلا تمام نبض  و حیات و عزت وهزار و یک چیز دیگر جامعه هستم که باید به دلخوشی همان چند روزه منتظر 4 سال دیگر بمانم تا گوشه چشمی ببینم و بفهمند هستم.

برای همه من ابزاری هستم که گاهی باید بخندانمشان، گاهی با گریه هایشان همراهی کنم .گاهی در خشمشان به بهای تحقیر خودم باعث ارامششان شوم و هر وقت که همه چیز بر وفق مرادشان بود بگویند دیگر به تو نیازی نداریم.می توانی به کارهای خودت برسی.

و من به خودم می خندم،کدام خودم؟  کدام کار خودم؟ کدام فرصت و زمان ؟ حالا که 40 سال همینطور گذشته است و من حتی نفهمیده ام کی هستم از چه رنگی خوشم می آید و لذت بردن از زندگی یعنی چه و شادمانی چه طعم دلپذیری دارد.

باز به خودم نهیب می زنم ای بنده زنجیر شده به کرسی دم فرو بند!

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
بنفشه فریس آبادی

اما برای من ... زیبا کاوه ای یک دوست قدیمی و مهربونه و یک شاعر خیلی خوب که همیشه همین قدر برام عزیز خواهد موند ... در ضمن , حدس می زنم از رنگ آبی خوشتون بیاد !