بهار نبود

پاییز و زمستان هم رفته بودند از سر انگشتان صبح

فصل بی فصلی غروب های غریب هم نبود

من بودم

دست های تو

و خدا که ورد می خواند تا صبح سحر

چشم از راه کشیدم

بی سبب

و هق هق این ماه آخر را میان طاقچه گذاشتم

حالا که تو رفته ای مثل تمام همیشه های  دیگر

کلمات پرپر می زنند

ومن با سماجتی خنده دار

دارم هی می نویسم آفتاب!  آفتاب!

/ 0 نظر / 2 بازدید