گاهی به اندازه یک سال است فاصله ای از من تا روز هایی که به ناچار شاعر بودم

شاعری را چه به سلامت؟

که ذره ذره آبت کند برای یک لقمه ی به اضطراب الوده ی از سر لطف آیا باشد یا نباشد مدیر مسئول که مسئولیتش فقط پر کردن همه چیز است از نیاز هایش که دیگران می دانند ایا ابتدایی است یا متمدن!

ما را به تمدن چه

گله نمی کنم که این همه از کلمات بیگاری کشیده ام شرمم می اید باید در این استانه توبه کنم از آلوده کردن واژه به غم نان و خرج ویلایی که گاهی هر از گاهی هم مجالی نمی ماند سری بزنم به پاکیزگی دریایی که منتظرش هستم روز و شب و در اتاق های کوچکی که سنگ به سنگ رشدشان را دیده ایم بر نقطه نقطه کاغذهای سفیدی که چشم را میزند و هی مگس پران هایش را به رخش می کشد در اضطراب چهارشنبه آخر هر هفته که باید حساب پس بدهیم چقدر گیرمان می اید از سیاه کردن این همه سفیدی به فریب سلامتی که برای مردم می خواستیم یا سفره خودمان به روزی هر روزه ای که به آخر خط رسیده ام بی واژه هایی که تختواب آسایشم می شدند در شب هاب بلند بیخوابی دور از هیاهوی نامرتب قلبی که اعتراض می کند به روبراه شدن سلامتی که سلامتش را ذره ذره می بلعید در دهان بزرگ اجباری

اجبار همیشه چیز بدی است .

پس از آن است که دوباره به یاد می اوری دوستی هزار فرسخ آن طرفتر به انتظار جواب نامه ای است که دلش را خوش بکند از فرط خستگی روز های هفتگی که ماهها مانده است تا یکسالگی تحملی که همه چیز را می گیرد و نم پس نمی دهد.

آنوقت تو از دست من که عزیزترین ثروتم را به پای روز مرگی هایم نریخته ایم شکایت می کنی به اعتراض بلندی که در چشم هایت سرم فریاد می کشد که چرا تحملم تمام شده از قربانی کودکانم به پای این دکمه های لعنتی تمام نشدنی که طعم مداد را از خاطرم رفته رفته دارد پاک می کند و بوی در ختی که از سرشاخه هایش هی واژه می چیدم تا زینت زندگی ام باشد در بی آلایشی لحظه هایی که خودم هستم بی خیال نامه و کارنامه و نام و نانشان که اینقدر پراکنده شده ذهنم از سرپرستی عاشقانه شان در روزمزگی کار و کار و... یک لقمه نان دود زده در گلوی دود زده ای که بغض دود زده اش اشک های سیاه به گونه هایم می دواند صدایت که از گوشی تلفن بلند می شود که کجا هستی؟

همین گوشه گوشه کنارم کنار لاشه کلماتم سیاه پوشیده ام  و زنده نمی شوند . صدایشان می کنم و جوابی نمی اید به اندازه نانی که در سفره ام گذاشتند از نازکای حروفشان

و من که اشنای صبح گاهشان بوده ام در باغی که روز ها سبز می شد در نگاه من و قد می کشید تا نزدیکی های پرنده های همان دور وبر و افتابی که داغ داغ بود و ...

 

پرده ها را می کشم بی نور ماه دنبال واژه می گردم.خواب تعطیل است مثل تمام روز هایی که شبها بلند تر است.چشم می بندم به خودم از خودم می گذرم خودم را می بخشم اشک های خودم را پاک می کنم . چند واژه ای برای دلداری مانده هنوز ه گلو مزه مزشان می کنم دعا می خوانم و انتظار می کشم تا دروازه بزرگ خواباز در باز شود .

صبح چقدر دور است چقدر دیر است دیر...

 

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
ایلیاد

زیبا یه بار اون دگمه reset رو فشار بده حتما این کار رو بکن قول میدم نتیجه بگیری[گل]

بنفشه فریس آبادی

" لپ های ترش تو را با تمام لواشک های دنیا هم عوض نمی کنم ... " ... شما قطعا شاعر خوبی هستید .. هنوز ... : )