خوابی پشت پیشانی بلند*(به روايت مهدی شهيدی )

گیاهواره ام

قد کشیده به گرمی دستان تو

در لحظه هایی که آشناترینی

میان غربت این همه دست که بالا می روند و،

می کوبند و، می سازند و، می افتند:

 چه با دشنه ای

چه بی انگیزه آب و راه و درختی، که باید می پروراندیمش.

می خندی، جان می گیرم به سمت شکوفه ی آفتاب.

می گریزی؛

من می مانم و،  سرما زده گی برهنگی روزها:

و تبِ لحظه های بعید.

نه ماضی، نه آینده 

قسمت همیشگی ما حال است.

با هیاهوی غریبه ای که آشنا شده ومانده است:

گیاه واره ای شاید پر از تجسمِ آب

شاید درختی که در تو من شده است

با دست های  ترانه و،  رقص ماهی و،  قرمزی طلوع،

 در بستر دریایی که روز می تپد، شب می خوابد، و صبح ... .

فردا را فکر نکنیم

تمام زندگی این حال است:

حال من، 

تو،

و صرف تمام افعالی که زندگی من اند

در خواب دخترکی با پیشانی بلند.

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
moshii_18

maman kheyli ghashang bood