به نشانی هیچ کجا

برای مسافری که به سرزمین اهرام وافتاب می رود.

منطقی شده ام مثل همین دودوتا چارتا کردن های همیشگی :که اگر باشی لابد فایده های زیادی به من می رسد یکی اینکه در سایه تو بزرگ می شوم و همه مرا می شناسند.منطقی شده ام مثل همین حساب کشیدن ها ی گاه و بیگاه که تو در زندگی ام دریچه های پول و رفاه و امنیت و آسایش را باز می کنی. منطقی شده ام در همین نزدیکی رفتن و ماندن و حساب کردن روی کار روزانه . منطقی تر از تمام فلاسفه، که با تو که هستم رنگ و رویم شکل می گیرند همه مرا درکنار تو نشان می کنندو برای نداشته هایم و داشته های تو ... چه نعمت بی پایانی.

با منطقی بی مثال کار می کنم تا حدی که لبخند رضایت را روی لب هایت ببینم تا جایی که احساس کنی تمام حرف های من حول همان کار هایی است که حتما یک آدم منطقی باید حواسش به آنها باشد و هیچ فکر دیگری نکند

منطقی هستم . می بینی مثل تمام دروغ هایی که اینروز ها جریان دارد درهمه چیز این سرزمین از پرواز و کوه و دریاهایش بگیر تا آن لحظه هایی که چقدر دلم می خواهد تو را با تمام وجود در آغوش بگیرم و و ارام شوم از درک بودنت .که مکث می کنم میان خواستن و نداشتن  ، ذهنی منظم و منطقی که جایی برای گذر احساس لابد در آن فکر نشده. چیز دلهره آوری است دنیا که مثل ماشین کوکی بروی بیایی بخوری گاهی به حرف های خنده آور دیگران لبخندی بزنی که یعنی چقدر تنها مانده ام میان این همه حسرت خواستن و به دست نیاوردن و به اتمام نرسیدن من در تالابی که روز هایم را قطره قطره می بلعد با گلوی فراخ دروغی که منطقش چشم را خیره می کند مات زده ، ماتمزده گیر افتاده ام در چنبره خواستن و یافتن آن چیز هایی که خواسته تو نیست؟

چرا به من نگفته بودند که دنیا را سرسری بگیرم بی خیال رنج ها و عاشقانه ها و هیاهویی که یعنی ما هم این گوشه کوچک کوچک زنده ایم هنوز به رویاهایمان؟

چرا به من نمی گویی جای پای من در کدام زمین این سرزمین قرار است قرار بگیرد.

چرا تورا که می توانستی و من به یاد دستهایت آرام می ماندم ، پیدا نمی کنم تو را که می دانم پری از عاشقانه های به لب نیامده برای پرواز و کوه و دریا و همه ما که سرگردانیم کنار زندگی مصنوعی با اندیشه های پلاستیکی و دستهای پلاستیکی و لبخند های پلاستیکی و عاشقانه های پلاستیکی! چرا باد صدای عاشقانه های تو را نگذاشت به گوش من برسد علیرغم تفتیدگی جان گر گرفته ام در حیرت این همه داغی بی تردید مستمر بی هیچ چشم انداز واحه ای !

چرا میان این همه منطق بی تردید سوال من تکرار می شود پزواک می کند مدام و من چرخ می خورم بین جرخه ای که سرگیجه اش تهوع هم ایجاد نمی کند که ناچاریم به بلع و هضم تمام پلشتی هایی که روحمان را می خورد، تف می کند، می خورد بالا می اورد و باز ناگزیریم؟

کجای زندگی، زندگی می کنی و من.....

چاره ای ندارم. همه از من همین را می خواهند . همه چیز باشم .مثل همه، برای همه ی چیز هایی که هیچ چیزند فکر کنم، مثل همه بخواهم، ببینم، زندگی کنم. مثل یک منطق اجباری و ناگزیر در هیاهوی نکبت زده ای که تو را از من می گیرد. چقدر دلم می خواهد برای تو دوباره خودم را معنی کنم و تو فکر نکنی که من تمام شده است و تو دیگر در هیچ زاویه ای از روح من نادیده ای نمی بینی که... من اغشته به منطقی لعنتی که حالا برایم از لحظه های بودن با تو این مانده است که دلم خوش باشد به خنده زودگذری که از استمرار همه چیز در جریانی همیشگی احساس رضایت کنی .با ین همه هنوز چشم هایت با خنده من نزدیک است و برقی از زندگی که گاهی در روحت طغیان می کند به انکار همه چیز؟

هستی، در جان من، با زمزمه سرودی، وقتی که ناهوشیاری مقدسم کنار خواب دزدانه نقب می زند به رویاهای کودکی ، رهای رها در پروازی که حالا خیال می کنم تو در مقصد آن ایستاده ای

بگذار تمام شب شب باشد . اگر قرار است رویا ی رهایی را از بیداری اش از دست بدهم بگذار همیشه شب باشد این منطق صمیمی را ازمن دریغ نکن اگر قرار است که بیداری های من شروع فصل تکراری نخواستن و نخواستن هایم باشد بگذار برای همیشه بخوابم

 

/ 24 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید سرشگی

سلام به زیبای عزیز م . متنی قشنگ و دل نشین. لذت بردم . [گل][گل][گل][گل][گل][گل] با کنسرو به روز شدم

وحید ضیائی

دوست بزرگوار فرهیخته سایت شعرآستان با افتخار به اینکه شما را به عنوان دوست ادبی خود جزو پیوند های خود دارد فعالیت مجدد خود را به صورت فعال اعلام می دارد .نقد و نظر شما و خوانش مجددتان موجب خورسندی ما خواهد بود .منتظر حضور شما در این مجله ادبی هستیم .در صورتی که تمایل به حذف پیوند خود دارید لطفا مراتب را از طریق کامنت به ما اطلاع دهید .با تشکر .

صبا

[تایید]سلام گلم عالی بود[گل]