نامه هايی به نشانی هيچ کجا ۱۰

انگار هزار سال پيش بود که شنيدی سلام و آشنايی همينطور هی بزرگ و بزرگتر شد تا تمام روز هایی که ..

 انگار وقت زيادی مانده بود تا غريبگی اين روز ها رافاصله دار کند روزهای رفته ای را که آشنای قدم های تو نيست . خالی خالی ام از هر احساس تعلقی به آفتاب و آسمان و دريا ی بزرگی که می گويند فقط کمی دور تر از همه ی ما به خواب آبی خوشرنگی رفته که فکر می کند  طلايی خواب می بيند . می دانم . حرف های پر آب و تاب اين شادمانی های دست آموز خانگی نه برازنده دست های توست با آن همه نشانه ای که در کف آن پيشانی نبشته ی خاطراتی اند که مکرر می شوند و نه هم قامت تنهايی  ماهی کوچکی که خواب های دريا را ترجمه می کند برای صدف هايی که امکان هيچ گذری به آب های پر خروش آن دور ها را ندارند . اما تمام قصه فقط همين نيست . سکوت که می کنم در يا ميان دلم حبس می شود بی تحمل سکوتی که يعنی هيچ لبه ی ساحلی نمانده است برای کناره گيری دست هايت . می بينی در افق همين التهابات چند روزه است که رويا ی سنگ نبشته ی کف دست دريايی ات شکل می گيرد ساحل می سازد و اميدواری همين التهاب است که هنوز پس از هزاره ی اولين سلام باز قصد کرده ام که بگويم سلام

/ 3 نظر / 4 بازدید
یه معلم

با این که می دانم مخاطب سلام ها من نبوده ام ولی سلام . به گمانم اولین بار است که این جا می آیم . امیدوارم در راه خود موفق باشید . اگر معلمی می شناختید که وبلاگ داره لطفا به من معرفی کنید .

d...

ناگفته های يک قصه ناتمام را به پستوی دل بسپار... بر آدميش هيچ نشانی از شنيدن نيست...

باران

سلام ...اولین باری است که نام زیبای ماهی ابر بارانی مرا به این دریا برای دیدن این ماهی قرمز کوچولو به اینجا می آورد و این نام مرا به یاد ماهی سیاه کوچولویی انداخت که خواست عاشقانه از تمام رودخانه ها بگذرد دوستانه از تمام برکه ها عبور کند تا به دریا به آبی بیکران آبها برسد و فریاد برآورد که من ماهی کوچک دلم را به این دریای بزرگ سپرده ام اما به ناگاه تور بیرحم صیادی ماهی را از آب بیرون کشید و رویاهای ماهی کوچک قصه من در آرزوی دریا از همان برکه کوچک هم دورتر و دورتر شد تا.......... دوست خوبم وبلاگ قشنگی داری فرصتی شد تو هم قدمی چند به کوچه بارانی بیا